**.....خانوم معلم مطالعات اجتماعی.....**

بارالها اگر فراموش کردم خدایی به بزرگی تو دارم؛تو فراموش نکن بنده ای به کوچکی من داری...

**.....خانوم معلم مطالعات اجتماعی.....**

بارالها اگر فراموش کردم خدایی به بزرگی تو دارم؛تو فراموش نکن بنده ای به کوچکی من داری...

**.....خانوم معلم مطالعات اجتماعی.....**

دوستان عزیز سلام

به وبلاگ خانوم معلم مطالعات اجتماعی خوش اومدید...

هدف از ساخت وبلاگ به اشتراک گذاشتن مطالب درسی مطالعات اجتماعی پایه هفتم،هشتم و نهم از جمله پاورپوینت فیلم آموزشی، نمونه سوال، بازی، معرفی کتاب و...به شما عزیزان است.لذا از شما دوستان خواهشمندم ما را در نزدیک شدن به اهداف برای بهبود وبلاگ و مطالب با نظرات سازنده خود یاری فرمایید.
با تشکر

بایگانی

*داستان شاه صفی و ساعت ساز آلمانی*

چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۴۲ ب.ظ


*داستان شاه صفی و ساعت ساز آلمانی*


برای مشاهده لطفا به ادامه مطلب بروید.

ژان باتیست تاورنیه‏1(1605-1686 میلادی)یکی از مسافرین معروف فرانسوی‏ است که از جوانی بعلت شوق بشناسائی نواحی مختلفهء دنیا و علاقهء بمعلومات جغرافیائی‏ قدم در راه سیاحت گذاشته و پس از سیر و سیاحت در غالب نقاط اروپا و فراگرفتن اکثر السنهء مردم این قطعه عازم مسافرت در آسیا شده و از 1636 میلادی(1046 هجری‏ برابر با سال هشتم از سلطنت شاه صفی)تا مدت سی سال در طی شش سفر این قطعه را نیز گشته و بیشتر این ایام را هم در ایران بوده و در ضمن جمع اطلاعات بتجارت جواهرات‏ و الماس نیز اشتغال داشته و از این راه ثروتی هنگفت بدست آورده بوده است.وفات‏ تاورنیه در سال 1686 در مسکو اتفاق افتاد موقعیکه میخواست بار دیگر بهندوستان سفر کند.سفرنامهء تاورنیه که بنام:«مسافرتها در عثمانی و ایران و هند»بار اول در سه جلد بسال 1677-1689 و بعدها چند بار دیگر نیز چاپ شده راجع بایران در عهد صفویه‏ متضمن اطلاعات بسیار نفیسی است.حکایتی که ما آنرا بدون کم و زیاد از آن ترجمه کرده‏ایم‏ و ذیلا منتشر میکنیم یکی از جمله فواید آن کتاب است.

ردلف اشتادلر از مردم شهر زوریخ که شغلش ساعت‏سازی بود ابتدا در قسطنطینیه اقامت داشت و در خدمت اشمیت‏3نمایندهء امپراطور اطریش بآنجا آمده بود.در جلد اول سفرنامهء خود گفته‏ام که من چگونه مأمور شدم که او را بایران بیاورم و بخدمت پادشاه صفوی برسانم‏4ردلف اشتادلر که در ایران بنام‏ مخدوم اوّلی خود بردلف اشمیتی معروف شده بود با من باصفهان آمد و در این‏ شهر پس از مدتی ساعت‏سازی ساعت ظریفی ساخت باندازهء یک اشرفی انگلیسها پس از آنکه بر چنین هنرنمائی اطلاع یافتند.خواستند که آن ساعت را تحصیل کنند و بعنوان هدیه بقزوین پیش شاه صفی بفرستند.ردلف در وجه قیمت دویست اشرفی‏ از ایشان خواست ولی انگلیسها صد اشرفی بیشتر نمیدادند بهمین جهت معامله سر نگرفت.موقعیکه امام قلیخان بیگلربیگی شیراز1برای شرفیابی بحضور شاه‏ باصفهان رسید انگلیسها که از چندین جهت زیر بار منت او بودند آن ساعت را بالاخره بدویست اشرفی از ردلف خریدند و بامامقلیخان تحفه دادند.بیگلربیگی‏ از این پیشکش ممنون شد و بانگلیسها گفت که چون در قزوین بحضور شاه صفی‏ مشرّف شود آنرا بپادشاه تقدیم خواهد داشت.

تاکنون ساعتی که زنگ بزند و باین کوچکی باشد در ایران کسی ندیده‏ بود چه فنّ ساعت‏سازی هنوز در این کشور چندان بسطی نداشت.بعد از آنکه‏ امامقلیخان در قزوین آن ساعت را بشاه صفی تقدیم کرد شاه چون چشمش بآن افتاد از آن بسیار مسرور گردید و آنرا بزنجیر طلائی بست و بگردن خود آویخت و هر وقت میخواست آنرا از زیر قبای خود بیرون می‏آورد و پس از ملاحظه در زیر آن‏ مخفی میداشت.روزی در موقع کوک کردن ساعت شاه دستهء آن را در جهت مخالف‏ گرداند و محوری را که فنر بدور آن می‏پیچد شکست و ساعت از کار افتاد.شاه‏ از این پیش آمد بد غمگین گردید و چون میدانست که سازندهء آن در اصفهان است‏ امر داد که او را بفوریت روانهء قزوین نمایند.

ردلف حسب الأمر بقزوین روانه شد و فورا ساعت را تعمیر کرد.شاه صفی‏ که ردلف و هنرمندی او را پسندید برای او ظیفه‏ای بمبلغ سی تومان معین نمود و یک نوکر و دو سب باو بخشید و مخارج دیگر او را تأمین کرد تا بساختن ساعتهائی‏ نظیر آن برای دستگاه سلطنت مشغول شود.هر کارگر ماهری که در خدمت پادشاه‏ ایران باشد هر وقت کاری مطابق پسند شاه بانجام رساند این مزیت را دارد که علاوه‏ بر حقوق و مستمری انعامی از شاه دریافت میکند که عموما بثلث یا نصف میزان حقوق‏ و مستمری او بالغ میشود یا آنکه شاه بر وظیفه و مستمری او می‏افزاید و چون این‏ افزایش همیشگی است البته بر انعام ترجیح دارد.

ردلف وظیفه‏دار بود که هر روز صبح موقعیکه شاه از خواب سر بر میدارد بحضور شرفیاب شود و ساعت کذائی را کوک کند و چون بزبان ترکی بخوبی آشنائی‏ داشت شاه هم بمیل از او از اوضاع و احوال تازه سؤالاتی میکرد و پس از آنکه‏ از خدمت شاه خارج میشد پیشخدمت مخصوص یکجام شراب باو میداد تا التفاتات شاه‏ نسبت باو بیشتر نمایان باشد.این التفات تا آنجا بود که شاه صفی چون میخواست‏ او را دائما در خدمت خود نگاه دارد چند بار باو اصرار کرد که قبول اسلام کند و چند بارهم وزراء و اعیان دولت را وا داشت که همین تکلیف را بردلف بنمایند.

در همین ایام از جانب امیر ولایات هلشتاین‏1چند سفیر باصفهان آمدند.این‏ سفرا چون اطلاع یافتند که ردلف در پیش شاه صفی ارج و قربی تمام دارد با او طرح‏ دوستی ریختند.ردلف هم از آنجا که باهلندیهای مقیم اصفهان دشمنان مردم هلشتاین‏ صفائی نداشت و با رئیس شرکت تجارتی هلند یعنی ابرشیت‏2بهم زده بود بمیل این‏ پیشنهاد را پذیرفت و با سفرای امیر هلشتاین گرم گرفته و غالب اوقات با ایشان‏ سرمیکرد.

از قضا شبی را که با ایشان بعیش و نوش گذرانده بود چون مست و سرگرم‏ بخانه آمد در حیاط منزل خود جوانی ایرانی دید که برادر یکی از دربانان شاهی‏ بود و چون ردلف در این خانه دخترکی نصرانی با خود یار و همخوابه داشت.از دیدن‏ آن جوان در منزل خود آن هم در آن وقت شب بشبهه افتاد.

در ایران هیچ مردی از هر طبقه باشد حق ندارد که بدون اذن شوهر بخانه‏ای‏ که زن در آنجاست قدم بگذارد و هر مردم هم با هر زنی که زیست کند چه او را رسما تزویج کرده باشد چه نه در حکم شوهر اوست.

این جوان که ظاهرا خاطرخواه زن ردلف یا خواهر او که در همانجا میزیست‏ یا یکی از کنیزکان او بود چون دید که ردلف برخلاف معتاد از شب‏نشینی و عیاشی‏ باین زودی برگشته چاره‏ای جز آن ندید که فرار را برقرار اختیار کند،بهمین نیت از دیوار باغ که چندان بلند هم نبود گریخت و نجات یافت.

ردلف که او را شناخت صبح ببرادر او گفت که برادرش دیشب باین کیفیت در خانه‏ او بود،محض خیرخواهی باو اخطار کند که اگر بار دیگر قدم بآنجا بگذارد هرچه دیده‏ است از چشم خود دیده و همین مطلب را باطلاع آن جوان شیدائی نیز رساند و چنین تصور میکرد که او دیگر جسارت اینکه عمل سابق خود را تکرار کند نخواهد داشت. چند روز بعد سفرای امیر هلشتاین ترتیب مهمانی بزرگی دادند و تمام فرنگیان‏ مقیم اصفهان را باین مهمانی دعوت کردند.در این قبیل مهمانی‏ها معمولا مدعوین‏ در حوالی نصف شب مجلس را ترک میگویند زیرا که کار سور وسرور تنها وقتی‏ شروع میشود که دیری از شب گذشته باشد و از آن وقت است که مقلدین و رقاصه‏ها بهنرنمائی میپردازند.

ردلف پس از آنکه در این مهمانی اندکی شراب نوشید و سرمست شد بفکر آن جوان شبرو افتاد وبی‏آنکه بکسی چیزی بگوید تنها بخانهء خود شتافت و آهسته‏ در را گشود و چون داخل شد باز جوان را در آنجا دید.جوان خواست بار دیگر از دیوار باغ بگریزد اما ردلف باو مهلت نداد و بکمک کنیزکان خود که بعقب غوغا دویده بودند بر او دست یافت و تن و دستهای او را بدرختی که در حیاط بود محکم بست و گفت همین جا باش تا صبح حساب ترا برسم سپس چون مست بود بر بستری‏ افتاد و خوابید.

نوکران ردلف که در میهمانی بهمراهی او آمده بودند چون مخدوم خود را ندیدند یقین کردند که او بی‏سر و صدا بمنزل برگشته است.

ایشان هم بمنزل آمدند و چون آن جوان را بدرخت بسته دیدند بنای استهزا را نسبت باو گذاشتند و هرکس بیشتر میتوانست بیشتر او را تمسخر میکرد.از این‏ میان یکی پیش از دیگران جسارت بخرج داد و برای آنکه از نزدیکتر باو ناسزا بگوید و کردهء زشت او را بهتر بچشم او بکشد سخت باو نزدیک شد و با گفته‏های‏ درشت خود چنان جوان را خشمگین ساخت که جوان لگدی بشکم او زد و او بیهوش بزمین افتاد و چیزی نمانده بود که بمیرد.نوکران دیگر که این منظره‏ را دیدند فریاد برکشیدند و یکی از ایشان رفت ردلف را بیدار کرد و کیفیت واقعه‏ را باو گفت.

ردلف چون بر آن پیش‏آمد اطلاع یافت طپانچهء خود را که دو گلوله در آن داشت‏ برداشت و نزدیک جوان دست بسته آمد و در جا گلوله‏ای بمغز او زد و او را کشت‏ و چون بالتفات شاه مطمئن بود چندان از این حرکت خود وحشتی پیدا نکرد و صبح که بعادت معمولی شرفیات حضور شد و شاه از اوضاع و احوال پرسید با خونسردی‏ تمام حکایت کشتن برادر یکی از دربانان شاهی را تقریر کرد.شاه با اینکه از این گستاخی‏ بیان ردلف در تعجب شد عمل او را تصدیق نمود و باو گفت بسیار خوب کرردی که‏ سزای او را در کنارش گذاشتی.مردم ایران در باب زن فوق العاده ابراز تعصب و غیرت‏ میکنند و چنانکه اشاره کردم هیچوقت اجاز نمیدهند که مردی بغیر از شوهر یا کسیکه از جانب او مجاز باشد بحرم یا اندرون نزدیک شود.علت اینکه شاه صفی هم‏ عمل ردلف را تصدیق کرد همین حس غیرت و ناموس‏پرستی او بود.باری ردلف‏ همینکه از بابت شاه خیالش راحت شد و بخشایش او را تحصیل نمود تعظیمی بسزا کرد و بخانهء خود برگشت.

اما میرزا که در این تاریخ اعتماد الدوله یعنی وزیر اعظم شاه بود بعللی که‏ عنقریب خواهیم گفت با ردلف میانهء خوبی نداشت و در صدد بود که وقتی بشکلی از او انتقام بکشد.پیش آمد قتل جوان اصفهانی بدست ردلف برای این کار فرصت‏ خوبی شد.

از زمانیکه فن ساعت‏سازی در ایران رواج یافته بود و مردم میدیدند که شاه‏ بآن عشقی دارد هیچ تاجر ارمنی نبود که از اروپا برگردد.و پنج شش ساعت‏ برای تقدیم بشاه یا اعتماد الدوله همراه نیاورد تاآنجا که میرزا تقی وزیر اعظم بیست‏ و پنج یا سی ساعت داشت و چون این ساعتها زود خراب و بتعمیر محتاج میشد این‏ کار را ردلف همیشه انجام میداد اما دو سه سال میشد که او از اعتماد الدوله برای‏ این خدمت دیناری نگرفته بود.

ردلف که روز بروز بیشتر مورد التفات شاه قرار میگرفت و انعام و بخشش‏ بسیار باو میرسید کم‏کم دستگاه خود را بسطی داده چهار پنج نوکر و هفت هشت‏ سر اسب برای خدمت خود فراهم کرده بود.

اعتماد الدوله بالاخره روزی بخیال افتاد که در پاداش خدمتی که ردلف در دوسه سال اخیر در راه تعمیر ساعتهای او انجام داده بود چیزی برای او بفرستد بهمین‏ عزم یک روز بنوکران خود دستور داد که پانزده یا بیست شتر کاه و جو برای‏ مصرف اصطبل ردلف بخانهء او بفرستند.همین‏که شترها کاه و جو التفاتی وزیر را بخانهء ردلف آوردند با اینکه قیمت آنها از پولی که باید بردلف بفرستد کمتر نبود بعلاوه جنبهء مرحمتی وزیر اعظم را داشت ردلف با خشم تمام از پذیرفتن‏ آنها خودداری نمود و بگماشتهء اعتماد الدوله گفت:«برو بآقا بگو که من نه اسبم نه خر که بکاه و جو احتیاجی داشته باشم خوب است خود ایشان کاه و جو مرحمتی را میل‏ بفرمایند».

کینه‏ای که اعتماد الدوله نسبت بردلف داشت و میخواست که در سر فرصت‏ از او انتقام بکشد بر اثر همین پیغام ابلهانهء او بود.

اعتماد الدوله وظیفه داشت که بعد از برخاستن شاه بحضور شرفیاب شود و وقایع مهمی را که در طی شب و روز پیش درشهر اتفاق افتاده بعرض برساند،در بین وقایعی که در این روز بعرض رساند کیفیت کشته شدن برادر یکی از دربانان شاهی‏ بود بدست ردلف.

شاه گفت که از واقعه مسبوقم و ردلف خود آنرا باطلاع من رسانده و چون‏ حق داشته است من او را عفو کرده‏ ام.اعتماد الدوله که نمیخواست فرصت را از دست دهد واقعه را بصورتی وخیمتر برای شاه نقل کرد و گفت که ردلف در تقریر خود حقیقت واقع را نگفته و صورت قضیه را برگردانده است سپس بشاه عرض‏ کرد که این پیش‏آمد فرصت خوبیست برای آنکه ردلف را بقبول اسلام مجبور کنیم چه اگر یک تن عیسوی مسلمانی را بکشد انتقام خون مسلمان جز با کشتن آن‏ عیسوی صورت‏پذیر نخواهد بود مگر آنکه آن عیسوی قبول اسلام کند و با این‏ عمل از دست انتقام خلاص یابد.

اعتماد الدوله برای آنکه شاه را در کشتن یا مسلمان کردن ردلف جازم کند باو گفت که ردلف کارگر هنرمندی است و هرگز مثل او دیگر بایران نخواهد آمد،طرحهای بسیار مفیدی برای خیر و سعادت کشور در خاطر دارد و مخصوصا در استخراج آب از زمین اسراری میداند و اگر مسلمان نشود عنقریب با سفرای امیر هلشتاین باروپا برمیگردد و شاه از وجود او محروم خواهد ماند.

شاه بر اثر این تلقینات اعتماد الدوله یقین کرد که ردلف حقیقت مطلب را باو نگفته بهمین جهت امر باحضار ردلف داد و باو بعتاب تمام گفت که تقصیر تو بر من‏ ثابت شده اینکه چاره‏ای نیست جز اینکه مسلمان شوی یا بقصاص قتلی که مرتکب‏ شده‏ای از دم تیغ بگذری.ردلف باعزمی جزم گفت که من هرگز مسلمان نخواهم‏ شد و هر قدر اعیان درباری او را بقبول امر شاه دعوت کردند بر انکار خود افزود. چون شاه دید که ردلف در ردّ امر او لجاج بخرج میدهد تصور کرد با ابراز خشونت بالاخره توفیق خواهد یافت بهمین نظر امر داد که او را بزندان ببرند و گردن او را در پالهنگی بگذارند و پالهنگ سه قطعه چوبی بود که آنها را بشکل‏ مشک ترکیب کرده بودند و معمولا آنرا بگردان مقصرین می‏انداختند.

هشت روز بعد شاه که ردلف را واقعا دوست میداشت و از اینکه مجبور شود که بحکم شرع بکشتن او فرمان دهد در اندیشه بود او را احضار نمود و بار دیگرقبول اسلام را باو تکلیف کرد و این بار باو گفت که اگر این تکلیف را بپذیرد دو هزار تومان هم باو انعام خواهد داد.اما این دفعه هم اصرار شاه بجائی نرسید و ردلف‏ در اظهار تعلق بآیین مسیحی بیش از پیش پافشاری بخرج داد.شاه صفی دید که باز اصرار و وعد و وعید او مفید نیفتاد ناچار گفت که او را مجددا بزندان ببرند.پس از چند روز شاه که از پس گرفتن قول خود در عفو ردلف بسیار متأثر بود باز سعی کرد بهر وسیله باشد او را بقبول اسلام وا دارد چه این تنها وسیله‏ای بود که بمدد آن‏ میشد از کشتن ردلف صرف‏نظر کرد.

این دفعه ردلف را احضار نمود و باو وعده داد که اگر از آیین مسیحی دست‏ بردارد و مسلمان شود ده هزار تومان و یکی از کنیزکان حرم را باتمام جواهرات او بوی ببخشد.اما این بار هم ردلف دست از ستیزه برنداشت و همان استحکام اوّلی‏ خود را ظاهر نمود و گفت که اگر اعلیحضرت او را در دین خود کماکان آزاد بگذارد او با نهایت صفا و صمیمیت بخدمتگزاری ادامه خواهد داد و در غیر این صورت‏ شاه مختار است که او را برای کشتن بمیدان اصفهان بفرستد.

شاه صفی پس از آنکه دید ردلف در تصمیم خود جازم است سخت در خشم‏ شد وامر داد که او را برای قصاص ببرادر مقتول بسپارند و او ردلف را بکشتن‏ بمیدان ببرد.

سفرای امیر هلشتاین امیدوار بودند که یکی از آن روزها بحضور شاه بار بیابند و از شاه عفو ردلف را بخواهند و چنین تصور میکردند که شاه از قبول مسؤل‏ ایشان مضایقه نخواهد کرد اما اعتماد الدوله که بر این امر اطلاع یافته بود مانع‏ بار یافتن سفرای مزبور شد و آنقدر این کار را بتأخیر انداخت تا آنکه ردلف‏ بقتل رسید.

صبح آنروزی که باید ردلف بقصاص برسد شاه بتمام فرنگیها اعم از روحانی‏ و غیر روحانی و بتمام کشیشان ارمنی اطلاع داد که در میدان حاضر شوند تا پس از آنکه ردلف بقصاص رسید خون او را از زمین جمع کنند و جسد او را در تابوت‏ گذاشته بقبرستان ارامنه ببرند و در آنجا گوری جهت او برپا کنند.

ردلف را پالهنگ برگردن بمیدان آوردند و بدست برادر مقتول که بحکم شرع صاحب دم محسوبست سپردند.اما او چون شمشیر کشید که گردن ردلف را به یک ضربت بزند شمشیر خطا کرد و بر یکی از اضلاع پالهنگ خورد و رها شد و پای‏ ضارب را بسختی مجروح ساخت مردم که این واقعه را بچشم میدیدند بجنبش و فریاد در آمدند و دور محکوم جمع شدند و نگذاشتند که قصاص صورت گیرد.

چون شاه از قضیه آگاه شدباز امر داد او را بزندان بردند و پس از چند روز او را بخدمت آوردند این دفعه شاه حاضر شد که تا بیست هزار تومان باو انعام‏ بدهد اگر قبول اسلام کند اما چون ملاحظه کرد که هیچگونه وعده یا وعیدی در مزاج ردلف مؤثر نیست او را بکسان مقتول واگذاشت تا او را در میدان بجزای‏ خود برسانند.کسان مقتول این بار برای آنکه در ضرب خطا نکنند پالهنگ را از گردن ردلف برداشتند و ردلف پس از اقامهء نماز مختصری بمجری حکم اشاره‏ کرد که گردن او را بزند و او نیز چنین کرد.قتل ردلف در تاریخ آخر اکتبر 1637(نهم جمادی الاخری سال 1047 هجری)اتفاق افتاد و ردلف در این موقع‏ 28 سال بیشتر نداشت.

پس از کشته شدن او همهء احکامی را که شاه صادر کرده بود اجرا کردند و فردای آن روز ارامنه ادعا نمودند که تمام شب گذشته ملائکهء آسمان صف‏اند و صف برگرد جسد ردلف طواف داشتند.کشیشان کرملی و کاپوسینی که ردلف را بسیار دوست‏ میداشتند و هر روز بزندان بدیدن او میرفتند بیک عده از دوستان خود نوشته بودند که اگر ردلف که تا این اندازه در حفظ آیین مسیح پافشاری کرد قبل از مردن‏ کاتولیک شده و نصیحت ایشان را در این باره پذیرفته بود بی‏هیچ اشکالی میشد او را در ردیف شهدا بشمار آورد.

این کشیشان معمولا شبها بزندان بدیدن ردلف میرفتند و پالهنگ او را بیرون‏ می‏آوردند تا او بتواند بخوابد اما این کار هم بیمایه انجام‏پذیر نبود و چه زندان بان هر دفعه پولی از این بابت میخواست.رئیس شرکت تجارتی هلند در اصفهان با اینکه‏ میدانست که ردلف با او صفائی ندارد از همانوقت که این شخص بزندان افتاد دست‏ بکرم و لطف گشود و از هیچگونه محبتی برای برداشتن پالهنگ از گردن او مضایقه ننمود و مبلغی که در این راه خرج کرد کمتر از بیست و شش تومان نبود. در ساختن گوری جهت ردلف تمام فرنگیها مساعدت مادی و معنوی کردند و گنبدی بر سر قبر او ساختند که بر چهار ستون قرار داشت و ارتفاع آن بده‏ دوازده متر میرسید اما ارامنه غالبا باعث خرابی آنند چه بمحض اینکه گرفتار تبی میشوند بر سر مزار ردلف برای ادای نماز می‏آیند و مشتی از سنگ و خاک گور او را برسم تیمن و تبرک با خود میبرند بشکلی که سالی نیست که گور ردلف محتاج‏ بتعمیری نباشد.

اعتماد الدوله که از هیچ تدبیری در قتل ردلف مضایقه نکرده بود بشاه گفته‏ بود که اگر ردلف قبول اسلام نکند و کشته شدن را ترجیح دهد نباید از تلف شدن‏ او زیاد اندیشه داشت چه یکی از شاگردان ردلف که زیردست او ساعت‏سازی‏ را بخوبی آموخته کاملا میتواند جای او را بگیرد و همین اطمینان هم بود که شاه‏ را بالاخره در قتل ردلف مصمم ساخت.

هفت هشت روز بعد از کشته شدن ردلف ساعتی که شاه همیشه آنرا همراه خود داشت‏ از کار افتاد و شاگرد ردلف که اعتماد الدوله معرفی کرده بود از عهدهء اصلاح آن‏ برنیامد.شاه که از کشته شدن ردلف و محروم ماندن از خدمات هنرمندی مانند او در خشم کلی بود ساعت از کار افتاده را بر مغز اعتماد الدوله کوفت و گفت سگ پدر تو مرا بکشتن کسی که هرگز در هنر تالی او نخواهد آمد وا داشتی اکنون جا دارد که‏ شکمت را پاره کنم.

شاه صفی از آن تاریخ بتخت و تاج خود سوگند یاد کرد که دیگر هیچ عیسوی‏ را باسم دین و مذهب نکشد و خطاب باطرافیان خود گفت که هیچکدام از شما آن شهامت را در راه امیر المؤمنین علی باندازهء شهامتی که این عیسوی در راه عیسی‏ بخرج داد ندارید.

از این زمان ببعد دیگر هیچ فرنگی را در ایران نکشتند و بعد از آن با ایشان با آنکه گاهی هم در حضور شاه در قول وفعل جسارت بخرج میدادند همه وقت با کمال‏ احتیاط رفتار میکردند.


۹۴/۰۹/۲۵ موافقین ۱ مخالفین ۰
دبیر مطالعات- عروجی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی